یه روزی یه مرده نشسته بود و داشت روزنامه اش رو می خوند که زنش یهوماهی تابه رو می کوبه سرش.مرده میگه: برا چی این کارو کردی؟زنش جواب میده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تیکه کاغذ پیدا کردمکه توش اسم جنى (Jeni یه دختر) نوشته شده بود …مرده میگه : وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بو...
خواجه و غلام بخیلآورده اند که خواجه ای بود بسیار بخیل و غلامی داشت که به هزار درجه از خواجه بخیل تر بود. روزی خواجه گفت : ای غلام ، نان را بیاور و در را ببند. غلام گفت : ای خواجه ، خطا گفتی. می بایست گفت : در را ببند و نان را بیاور که آن به حزم نزدیک تر است. پس خواجه را این سخن خوش آمد و او را آزاد ...